|
یک شنبه 20 اسفند 1391برچسب:, :: 16:12 :: نويسنده : الی
ما یه معلم داشتیم از اون مودبا و باکلاسا طوریکه اگه میخواست کسیو از کلاس بندازه بیرون میگف دوس داری بری بیرون ؟؟ یا میگف هوای حیاط خیلی خوبه ها؟؟ چقد میخندیدیم... یه بار مهشید و میترا داشتن باهم حرف میزدن که همین معلم عزیز دیدشون گفت دوس دارید برید بیرون مهشید و میترا گفتن نه خانوم ببخشید ولی خانوم ولکن نبود گف سه دقیقه برید بیرون از کلاس(واااای چقد ما خندیدیم) اون دوتا هم بیچاره هام رفتن بیرون بعدش گف خودتونو به دفتر معرفی کنید(دیگه ما از درون داشتیم نابود میشدیم اونام رفتن خودشونو به دفتر معرفی کردن بعد جریانو واسه مدیرمون تعریف کرده بودن مدیرمونم ک پایییییییییه کلی خندیده بود
یه بارم سر کلاس همین معلممون داشت برف میومد(اخی یادش بخیر) بعد ما کلی اصرررااارررررر که خانوم بعد درس بریم برف بازی اونم موافقت کرد وای رفتیم حیاط این معلممونم همیشه کفش پاشنه بلند میپوشید بعد ایشون با اون کفشا افتاده بود دنبال من که یه گلوله برف کوچولو رو بزنه به من منم داشتم میدویدم دیدم نه اینوری نمیشه گناه داره هیچی دیگه سرعتمو به صفر رسوندم تا معلممون بهم رسید و گلوله شو خیلی اروم به سمت من پرتاب کرد خیلی خوش گذشت...
نظرات شما عزیزان:
نمیری الهه1یادش بخیر!
چقد خندیدیم بهش! پاسخ:قربونت برم.اره واااااقعا. مرسی ک اومدی بازم بیا ![]()
![]() |