|
چهار شنبه 23 اسفند 1391برچسب:, :: 15:9 :: نويسنده : الی
یه خاطره از دوران دبستانم یادم اومد گفتم براتون بگم: (دوم سوم ابتدایی بودیم)یه بار منو دخترخالم مریم داشتیم از مدرسمون میومدیم خونه رسیدیم سر کوچه دیدیم یه دختره وایستاده و یه پسره هم اصرار داره بهش یه نامه بده و همون موقع سرویس دختره میادو دختره هم نامه رو پرت میکنه زمین و سوار سرویس میشه میره ما هم عین اسکلا رفتیم نامه رو از زمین برداشتیم پسره گفته بود ساعت 6 بیا فلان پارک.. بعد داشتیم خوشحال و خندان به راهمون ادامه می دادیم یادمه نامه دست من بود بعد دیدیم یا خدددددددددددددددداااا پسره با دوستش مثل پلنگ جلومون ظاهر شدن میخواستن نامه رو بگیرن دخترخاله ی عزیزم خیلی ریلکس منو با اونا تنها گذاشت و فرار کرد(ای نامرررد) منم دیدم اوضاع خیطه سریع فرار کردم رفتیم تو خونه آخی کلی ترسیده بودیم تا چند روز دوس نداشتم از خونه بیام بیرون والا
نظرات شما عزیزان:
چشم الی خانوم بازم سر میزنیم
نه به هیچ خاطر بازم سر بزنین منتظرما ![]()
![]() |