|
یک شنبه 20 اسفند 1391برچسب:, :: 10:14 :: نويسنده : الی
این خاطره مال دوران راهنماییمه یه بار سر کلاس همه داشتن حرف میزدن شلوغ پلوغ بود منم نمیدونم چرا کتاب یه نفرو با پام شوت کردم رفت جلوی کلاس معلممونم دید گف کی اینکارو کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوستان چند دقیقه مقاومت کردن ولی خب آنتن زیاد بود و زحمت کشیدن منو لو دادن معلمه هم گف از جلسه ی بعد دیگه نیا سر کلاس من(عجب نامردی بود انگار چی کردم حالا) منم چنان گریه ای میکردم که بیا و ببین ضجه میزدم آخه نامرد چرا با احساسات یه نوجوون بازی میکنی هیچی دیگه جلسه بعد شد اتفاقا منو صدا کرد برای پرسش گف برای چی اومدی سر کلاس؟؟؟(بروووووووو بابا) منم عذرخواهی کردمو اتفاقا اون روز 20 شدم
یه خاطره ی دیگه از راهنماییم
یه بار امتحان ادبیات داشتیم معلم ماهم عادت داشت کتابارو موقع امتحان جمع میکرد منم زرنگی کردم کتاب قدیمیه پسر خالمو گرفتم گذاشتم تو کیفم سر امتحان داشتم یه کارایی میکردم(تقلب) بعد دیدم یا خدددددددددددددددااااااااا معلم داره میاد سمتم نامرد اومدو کتابو گرف گف صفر منم کلی اصرار اصرار قبول کرد ک دوباره بشینم امتحان بدم یه برگه دیگه بم داد و منو نشوند رو به بچه ها چقد معلممون شیرین بود خب منم جوابا یادم بود دیگه همه رو نوشتم
نظرات شما عزیزان:
سلام.وبلاگت خیلی عالیه.اگه چند تا عکس هم بزاری توش که محشر میشه.راستی من لینکت کردم.
پاسخ:خیلی ممنونم.راستش اگه پسر بودیم حتما عکسامونو میذاشتم.بازماگه بتونم عکس میذارم.مرسی ![]()
![]() |